گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

علی جان دوباره سرما خورده

وای دوباره پسر نازم سرما خورده .... علی را امروز دکتر بردم یک سری دارو داد ... اول که نوبت وایستاده بودیم همش می گفت کی نوبت منه ؟ که بیچاره یه آقا نوبتشو به علی داد ... رفتیم داخل اتاق خانم دکتر چند سوال از علی پرسید ... علی جون گوشات درد میکنه ؟ علی جواب داد نه.... خانم دکتر دارو هارو نوشت اومدیم داروخانه. توراه از علی پرسیدم : مامان گوشات درد که نمی کنه ؟ گفت بعضی وقتا ... بهش گفتم : چرا خوب به خانم دکتر نگفتی ؟ به من گفت : خوب خودت چرا نگفتی !!!!!!!!!!!! بعد از این که علی از خواب بیدار شد به من گفت : مامان اسباب بازی های آشغالمو میاری باهش بازی کنم . من هم دیدم با اون حال خرابش ازم اینو خواسته گفتن : برات میارم مامان جان . اسباب...
15 اسفند 1391

پدر مادرای عزیز حتما بخوانید

دیروز سرکار که بودم آبجی فاطمه با من تماس گرفت که کاری برایش انجام دهم ، من هم قبول کردم . داداشم هم با من تماس گرفت خواست برایش پرینتر خانه را چک کنم و ایرادش را برطرف کنم . من هم که با مرتضی رفتم دنبال علی ، چند دقیقه رفتم خانه بابا تا پرینتر را نگاه کنم .پرینتر درست شد و رفتیم خانه مان. به خانه رسیدیم متوجه شدم موبایلم را خانه مامان جا گذاشتم . بعدازظهر چون میخواستم موبایلم را از خانه مامان بیاورم ، رفتم خانه شان . اتفاقا میترا خانم و سمیه خانم هم بودند . بعد از دقایقی داداش مصطفی هم آمد . بعد فهمیدم مثل این که تولد مصطفی هست .میترا خانم کیک و کادو براش خریده بود . من که تازه فهمیده بودم .( بقیه عکسا را بعدا میزارم ) خلاصه یک ساعت...
15 اسفند 1391

برنامه نود

ديروز چون چند كار براي شركت داشتم به بابا مرتضي گفتم ماشينو لازم دارم .بابا با ماشين سركار نرفت .در حال رانندگي بودم يك دفعه يك ماشين اومد جلوم    من هم ترمز كردم اما ... طفلي علي كه عقب نشسته شد افتاد زير صندلي .... بچه ام گريه ميكرد ديشب نود داشت با مرتضي نگاه ميكردم .مرتضي رفته بود تو آشپزخونه ... داشت تلوزيون علي دايي 10 سال پيشو نشون ميداد خيلي جالب بود به مرتضي گفتم زود بيا داره علي دايي را نشون ميده.... علي اومد پيشم به من گفت :مامان مامان كو دايي ؟ همش فكري بودم بهش ميگفتم تو تلوزيون ... بعد دو قرونيم جا افتاد بچم منظورش دايي خودش بود .......... ...
15 اسفند 1391

تولد فاطمه زهرا

سه شنبه 26/10/91 تولد فاطمه زهرا خانوم دختر احمد پسرخاله طاهره بود ( جاتون خالی خیلی خوش گذشت ) برای دیدن عکسا به ادامه مطلب سر بزنین اینم عسل منه اینم کیک تولد این دامن کادوی تولد من به نی نی بود (یه دامن توتو با گل سرش )قابلتو نداره عزیزم ...
15 اسفند 1391

شب یلدا

جای همه شما خالی .............خیلی خوش گذشت........ اول نشستیم و مامان ، مهدی ،خاله زهرا ، اقای عمادی همگی به قول معروف دهنی خواندند ..... مامان ترانه بالا بالا ، مامان شوهر ....مهدی گل پونه ها ،چادر بردار و... خاله زهرا و شوهرشون هم سبزه را بارون زده و.....را خواندند خیلی خوش گذشت بعد از اون هم رفتیم خوبه مادر شوهر خاله فاطمه کف زدیم جاتون خالی .... عکسا و فیلم ها رو در پست های بعدی میزارم . همه آمده بودند عالیه معصومه با دوتا بچش که لباس هندونه تنشون کرده بود احمد و مهدی با زنو و بچشون و خاله زهرا رضا و خاله طاهره و خاله طیبه و آرش و .... همگی بودیم هرکی یه کار میکرد .احمد و مرتضی ورق بازی میکردند شرط صدصلوات . عالیه از وقت استفاده کرده بو...
15 اسفند 1391

منشي تلفن

علي كوچولو علاقه زيادي به صحبت با تلفن داره . براي همين هر وقت تلفن زنگ ميزنه سريع به سمت تلفن ميره و گوشي را بر ميداره . ديشب بابا مرتضي به من  گفت ، ظهر وقتي حمام رفته بودم تلفن زنگ ميزنه ، علي مثل هميشه تلفن را جواب ميده . مرتضي ميبينه كامل داره آمار ميده ، فكر كرده اينقدر گرم گرفته داره با خاله فاطمه  صحبت ميكنه . علي ميگفته : مامانم حمام رفته بابام هم تازه از سر كار اومده  خسته هست داره استراحت ميكنه ... بعد چند دقيقه گپ و گفت علي آقا ، بابا مرتضي بلند ميشه ببينه با كي داره صحبت ميكنه ... ميدوني كي بوده ... از شركتاي تبليغاتي برا آب تصفيه بوده كه داشته با علي اقا صحبت ميكرده ... ...
15 اسفند 1391

هفته اي كه برايم سپري شد

خدا را شكر ... در هفته اي كه گذشت خانوادگي سرما خورديم و حداقل دوبار هر كداممان دكتر رفتيم .... بعد از بيش از 10 سال كه  آمپول نزده بودم ، آمپول خوردم و چون فشارم روي 6 بود برايم سرم داد . قراردادم با شركتي كه كار ميكنم رو به اتمام است .چند روزه كه ناراحتم چون شايد ديگه قراردادم را تمديد نكند ، براي همين اين چند روز حوصله نوشتن را نداشتم ، اما امروز همكارم گفت قراره قراردادم تمديد بشه .اينقدر خوشحال شدم كه ميخواستم پرواز كنم . خدايا تو بزرگي و رئوف خدايا هيچ كس نا اميد نباشه . انشاا...
15 اسفند 1391